دسته: شعرا
-
یاد دوست
یاد دوست یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم از سر خویش گذر کرده، سوی یار شدم آرزوی خم گیسوی تو، خم کرد قدم باز، انگشت نمای سر بازار شدم طُرفه روزی که شبش با تو به پایان بردم از پی حسرت آن مونس خمّار شدم با که گویم…
-
سرآغاز (باب چهارم)
سرآغاز باب چهارم ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود، این کمی ازان دیو کردند، از این آدمی
-
شهره شهر
شهره شهر به کمند سر زلف تو، گرفتار شدم شهره شهر به هر کوچه و بازار شدم گر برانی ز درم، از در دیگر آیم گر برون راندیام، از خانه ز دیوار شدم مستی علم و عمل رخت ببست از سر من تا که از ساغر لبریز تو، هشیار شدم …