دسته: شعرا
-
۴۵
حکایت چهل و پنجم دیدم گل تازه چند دسته بر گنبدی از گیاه رسته بگریست گیاه و گفت خاموش صحبت نکند کرم فراموش من بنده حضرت کریمم پرورده نعمت قدیمم با آن که بضاعتی ندارم سر مایه طاعتی ندارم رسمست که مالکان تحریر آزاد کنند بنده پیر اى بار خدای عالم آرای بر بنده پیر…
-
۴۶
حکایت چهل و ششم حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت آن که را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست زکوة مال بدر کن که فضله رز را چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور
-
۱
حکایت اول پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفتهاند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ کَسنّورِ مغلوب یَصولُ…