دسته: شعرا
-
۲۹۰. تو را سریست که با ما فرو نمیآید
غزل 290 تو را سریست که با ما فرو نمیآید مرا دلی که صبوری از او نمیآید کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرو نمیآید جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید چه جور…
-
۲۸۹. آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
غزل 289 آن نه عشق است که از دل به دهان میآید وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید گو برو در پس زانوی سلامت بنشین آن که از دست ملامت به فغان میآید کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتاد نشنیدیم که دیگر به کران میآید یا مسافر…
-
۲۸۸. که برگذشت که بوی عبیر میآید
غزل 288 که برگذشت که بوی عبیر میآید که میرود که چنین دلپذیر میآید نشان یوسف گم کرده میدهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر میآید ز دست رفتم و بی دیدگان نمیدانند که زخمهای نظر بر بصیر میآید همیخرامد و عقلم به طبع میگوید نظر بدوز که آن بینظیر میآید…