دسته: شعرا
-
۵۷۲. ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
شماره 572 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بیجانند تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشی درآ در دین بیخویشی که بس بیخویش خویشانند چه دریاها که مینوشند چو دریاها همیجوشند اگر چه خود که خاموشند دانااند و میدانند در آن دریای پرمرجان…
-
۱۲۷. دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست
غزل 127 دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست و اندر آن کس که بصر دارد و حیران…
-
۱۲۶. نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
غزل 126 نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست ندهم دل به قد و قامت سرو که چو بالای دلپذیر تو نیست در همه شهر ای کمان ابرو کس ندانم که صید تیر تو نیست دل مردم دگر کسی نبرد که دلی نیست کان…