دسته: غزلیات
-
۱۰
غزل شمارهٔ ۱۰ کسی که در رهش از پا و سر خبردار است نه عاشق است که در بند کفش و دستار است غمی به گرد دلم جلوهگر شده که از آن غباری ار بنشیند بر آسمان بار است بدیگران ببر ای باد بوی نومیدی که در خرابهٔ ما زین متاع بسیار است بر…
-
۱۱
غزل شمارهٔ ۱۱ چشم من چون به روی او باز است در ندانم که بسته یا باز است خاک فرسوده دیده و گوش است لیک خاموش حرف و آواز است تو در گفتگو ببند و ببین که چه درها بروی دل باز است کلهٔ خشک، جام جمشید است نقش الواح گلشن راز است چه…
-
۱۲
غزل شمارهٔ ۱۲ مهر بر روی یار باخته رنگ است ماه پس از حسن آن نگار به تنگ است روز فراقت شدیم دست و گریبان روی فراغت ندیدهایم چه رنگ است دل که فروغی ز نور عشق ندارد نیست دگر دل کلیسیای فرنگ است نام مبر آنکه را مقید نام است عشق چه داند…