دسته: مولانا
-
۱۰۳. دل و جان را در این حضرت بپالا
غزل شماره 103 دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را به هر دردی میالا از این سیلاب درد او پاک ماند که جانبازست و چست و بیمبالا نپرد عقل جزوی زین عقیله چو…
-
۱۰۲. سلیمانا بیار انگشتری را
غزل شماره 102 سلیمانا بیار انگشتری را مطیع و بنده کن دیو و پری را برآر آواز ردوها علی منور کن سرای شش دری را برآوردن ز مغرب آفتابی مسلم شد ضمیر آن سری را بدین سان مهتری یابد هر آن کس که بهر حق گذارد مهتری را بنه بر…
-
۱۰۱. بسوزانیم سودا و جنون را
غزل شماره 101 بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی فلک را وین دو شمع سرنگون را فروبریم دست دزد غم را که دزدیدست عقل صد زبون را شراب صرف سلطانی بریزیم…