دسته: سعدی
-
۱۳۴. دلی که دید که پیرامن خطر میگشت
غزل 134 دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه در به در میگشت هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیر هنوز در تک و پوی غمی دگر میگشت سرش مدام ز شور شراب عشق خراب چو مست دایم از آن گرد شور و شر میگشت …
-
۱۳۳. خیال روی توام دوش در نظر میگشت
غزل 133 خیال روی توام دوش در نظر میگشت وجود خستهام از عشق بیخبر میگشت همای شخص من از آشیان شادی دور چو مرغ حلق بریده به خاک بر میگشت دل ضعیفم از آن کرد آه خون آلود که در میانه خونابه جگر میگشت چنان غریو برآورده بودم از غم عشق که…
-
۱۳۲. چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت
غزل 132 چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت ز شور عشق تو در کام جان خسته من جواب تلخ تو شیرینتر از شکر میگشت خوی عذار تو بر خاک تیره میافتاد وجود مرده از آن آب جانور میگشت اگر مرا به زر و…