دسته: سعدی
-
۲۲۸. کاروان میرود و بار سفر میبندند
غزل 228 کاروان میرود و بار سفر میبندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند طمع از دوست نه این بود و توقع…
-
۲۲۷. آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند
غزل 227 آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند خار در پای گل از دور به حسرت دیدن تشنه بازآمدن از چشمه حیوان تا چند گوش در گفتن شیرین تو واله تا کی چشم در منظر مطبوع تو حیران تا چند …
-
۲۲۶. درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
غزل 226 درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند کسان که در رمضان چنگ میشکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط ز بس که…