دسته: سعدی
-
۳۴۲. یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
غزل 342 یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوع لیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش من هم اول روز گفتم جان فدای روی تو شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش درد…
-
۳۴۱. گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
غزل 341 گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی چنان که در دلت آید به رای انور خویش نظر به جانب ما گر چه منت است و ثواب غلام خویش همیپروری و چاکر خویش …
-
۳۴۰. هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
غزل 340 هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بیکار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش این تویی با من و غوغای رقیبان از پس وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش…