دسته: سعدی
-
حکایت مأمون با کنیزک
حکایت مأمون با کنیزک چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی، به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشتها کرده عناب رنگ بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حور زاد مگر…
-
حکایت پادشاه غور با روستایی
حکایت پادشاه غور با روستایی شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی بزور خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف چو منعم کند سفله را، روزگار نهد بر دل تنگ درویش، بار چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست شنیدم که…
-
حکایت
حکایت چو الپ ارسلان جان به جانبخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه چنین گفت دیوانهای هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار زهی ملک و دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و…