دسته: سعدی
-
۲۸۸. که برگذشت که بوی عبیر میآید
غزل 288 که برگذشت که بوی عبیر میآید که میرود که چنین دلپذیر میآید نشان یوسف گم کرده میدهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر میآید ز دست رفتم و بی دیدگان نمیدانند که زخمهای نظر بر بصیر میآید همیخرامد و عقلم به طبع میگوید نظر بدوز که آن بینظیر میآید…
-
۲۸۷. نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
غزل 287 نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمد گر…
-
۲۸۶. اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید
غزل 286 اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید جان رفتهست که با قالب مشتاق آید همه شبهای جهان روز کند طلعت او گر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسم پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید بندگی هیچ نکردیم و طمع میداریم…