دسته: سعدی
-
حکایت
حکایت یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی؟ بتا جور دشمن به دردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو با دوست یکدل…
-
حکایت در عالم طفولیت
حکایت در عالم طفولیت ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم و زر خرید بدرکرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد تو هم…
-
موعظه و تنبیه
موعظه و تنبیه خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟ چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم…