دسته: سعدی
-
حکایت مست خرمن سوز
حکایت مست خرمن سوز یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک روز جوز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی گفت پروردهٔ خویش را نخواهی که باشی چنین…
-
حکایت
حکایت همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از بی قراری خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار به تنها نداند شدن طفل خرد که نتواند…
-
حکایت
حکایت یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفت ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان، آتشی چرا تیغ پیکار برداشتی؟ دریغ است فرمودهٔ دیو زشت که دست ملک با تو خواهد نبشت روا داری از جهل و ناباکیت…