دسته: سعدی
-
۶
حکایت شماره شش زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو میروی به ترکستان است گفت…
-
۷
حکایت شماره هفت یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر…
-
۸
حکایت شماره هشت یکی را از بزرگان به محفلی اندر همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش