دسته: سعدی
-
۲۸
حکایت بیست و هشتم درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود هر کرا بر سِماط بنشستی واجب آمد به خدمتش برخاست دیده شکیبد ز…
-
۱
حکایت شماره یک یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمیبینم و در باطنش غیب نمیدانم هر که را جامه پارسا بینی پارسا دان و نیکمرد انگار ور ندانی که در نهانش چیست محتسب را…
-
۲
حکایت شماره دو درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همیماليد و میگفت يا غفور يا رحيم تو داني که از ظلوم و جهول چه آيد عذر تقصير خدمت آوردم كه ندارم به طاعت استظهار عاصيان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده…