دسته: سعدی
-
۳۰۶. ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
غزل 306 ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر تا تو مصور شدی در دل یکتای من جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر عیب کنندم که چند در پی خوبان روی چون نرود بندهوار هر که برندش اسیر بسته زنجیر زلف زود نیابد خلاص دیر…
-
۳۰۵. از همه باشد به حقیقت گزیر
غزل 305 از همه باشد به حقیقت گزیر وز تو نباشد که نداری نظیر مشرب شیرین نبود بی زحام دعوت منعم نبود بی فقیر آن عرق است از بدنت یا گلاب آن نفس است از دهنت یا عبیر بذل تو کردم تن و هوش و روان وقف تو کردم دل و چشم…
-
۳۰۴. آن کیست که میرود به نخجیر
غزل 304 آن کیست که میرود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر این است بهشت اگر شنیدی کز دیدن آن جوان شود پیر از عشق کمان دست و بازوش افتاده خبر ندارد از تیر نقاش که صورتش ببیند از دست بیفکند تصاویر ای…