دسته: سعدی
-
۸
حکایت هشتم خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی سخنی در نهان نباید گفت که بر انجمن نشاید گفت
-
۹
حکایت نهم هر که دشمن کوچک را حقير ميشمارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل ميگذارد امروز بکش چو ميتوان کشت کاتش چو بلند شد جهان سوخت مگذار که زه کند کمانرا دشمن که به تير ميتوان دوخت سخن در ميان دو دشمن چنان گوي که اگر دوست گردند شرم زده نباشي ميان…
-
۱۰
حکایت دهم سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی میان دو کس جنگ چون آتشست سخن چین بدبخت هیزم کشست میان دو تن آتش افروختن نه عقلست و خود در میان سوختن پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تا نباشد در پس دیوار گوش