دسته: سعدی
-
۳۲۱. آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
غزل 321 آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش هر که فدا نمیکند…
-
۳۲۰. یاری به دست کن که به امید راحتش
غزل 320 یاری به دست کن که به امید راحتش واجب کند که صبر کنی بر جراحتش ما را که ره دهد به سراپرده وصال ای باد صبحدم خبری ده ز ساحتش باران چون ستارهام از دیدگان بریخت رویی که صبح خیره شود در صباحتش هر گه که گویم این دل ریشم…
-
۳۱۹. هر که بی دوست میبرد خوابش
غزل 319 هر که بی دوست میبرد خوابش همچنان صبر هست و پایابش خواب از آن چشم چشم نتوان داشت که ز سر برگذشت سیلابش نه به خود میرود گرفته عشق دیگری میبرد به قلابش چه کند پای بند مهر کسی که نبیند جفای اصحابش هر که حاجت به درگهی دارد…