دسته: گلستان
-
۴۰
حکایت چهلم یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی…
-
۴۱
حکایت چهل و یکم بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویشست نه برادر و نه خویشست یاد دارم که مدّعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در…
-
۴۲
حکایت چهل و دوم لبش نه انبانست دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش نگفتم این گفتار هزل بگذار و جدّ ازو بردار