دسته: باب هشتم در آداب صحبت
-
۶۱
حکایت شصت و یکم درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش. خری که بینی و باری به گل درافتاده به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد میان ببند و…
-
۶۲
حکایت شماره شصت و دو دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم. قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه به کفر یا به شکایت بر آید از دهنی
-
۶۳
حکایت شماره شصت و سه ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری جهد رزق ارکنی وگر نکنی برساند خدای عزوجل ور روی در دهان شیر و پلنگ نخورندت مگر به روز اجل