دسته: باب دوم در اخلاق درویشان
-
۴۵
حکایت چهل و پنجم دیدم گل تازه چند دسته بر گنبدی از گیاه رسته بگریست گیاه و گفت خاموش صحبت نکند کرم فراموش من بنده حضرت کریمم پرورده نعمت قدیمم با آن که بضاعتی ندارم سر مایه طاعتی ندارم رسمست که مالکان تحریر آزاد کنند بنده پیر اى بار خدای عالم آرای بر بنده پیر…
-
۴۶
حکایت چهل و ششم حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت آن که را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست زکوة مال بدر کن که فضله رز را چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور