دسته: باب دوم در اخلاق درویشان
-
۳۹
حکایت سی و نهم این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد من و تو هر دو خواجه تا شانیم بنده بارگاه سلطانیم تو نه رنج آزمودههای نه حصار نه بیابان و باد و گرد و غبار تو بر بندگان مه رویی با غلامان یاسمن بویی گفت من سر بر آستان…
-
۴۰
حکایت چهلم یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی…
-
۴۱
حکایت چهل و یکم بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویشست نه برادر و نه خویشست یاد دارم که مدّعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در…