دسته: غزل
-
۱۱۹. هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
غزل 119 هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست در که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هست صنع را آیینهای…
-
۱۱۸. جان ندارد هر که جانانیش نیست
غزل 118 جان ندارد هر که جانانیش نیست تنگ عیشست آن که بستانیش نیست هر که را صورت نبندد سر عشق صورتی دارد ولی جانیش نیست گر دلی داری به دلبندی بده ضایع آن کشور که سلطانیش نیست کامران آن دل که محبوبیش هست نیکبخت آن سر که سامانیش نیست …
-
۱۱۷. ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
غزل 117 ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست خلق را بیدار باید بود از آب چشم من وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصه دل مینویسد حاجت گفتار نیست بیدلان…