دسته: غزل
-
۲۷۳. هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید
غزل 273 هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت به همه عالمش از من نتوانند خرید هر چه زان تلختر اندر همه عالم نبود گو بگو از لب شیرین که لطیف است و لذیذ گر…
-
۲۷۲. آن که نقشی دیگرش جایی مصور میشود
غزل 272 آن که نقشی دیگرش جایی مصور میشود نقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشود عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد بی خلاف آن مملکت بر وی مقرر میشود دیگران را تلخ میآید شراب جور عشق ما ز دست دوست میگیریم و شکر میشود دل ز…
-
۲۷۱. بخت این کند که رای تو با ما یکی شود
غزل 271 بخت این کند که رای تو با ما یکی شود تا بشنود حسود و بر او ناوکی شود خونم بریز و بر سر خاکم گذار کن کاین رنج و سختیم همه پیش اندکی شود آن را مسلم است تماشای نوبهار کز عشق بوستان گل و خارش یکی شود ای مفلس…