دسته: غزل
-
۲۶. ما را همه شب نمیبرد خواب
غزل 26 ما را همه شب نمیبرد خواب ای خفته روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه میرود آب ای سخت کمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب خار است به زیر پهلوانم بی روی تو خوابگاه سنجاب ای دیده عاشقان به رویت چون روی مجاوران…
-
۲۵. اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
غزل 25 اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل میبری ورای حجاب درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب به موی تافته پای دلم فروبستی…
-
۲۴. وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
غزل 24 وقتی دل سودایی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها …