دسته: غزل
-
۳۵. دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
غزل 35 دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش گر در آیینه ببینی برود دل ز برت جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت راه آه سحر از…
-
۳۴. دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
غزل 34 دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت نه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانت نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت گرت…
-
۳۳. کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
غزل 33 کهن شود همه کس را به روزگار ارادت مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت شنیدمت که…