دسته: بوستان
-
حکایت
حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت؟ توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به منزل رسی سمیلان چو بر مینگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان
-
حکایت صبر و ثبات روندگان
حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم، گدایان شاه که پیری به در یوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست که چیزی دهندت، بشوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس؟ بگفتا خموش، این چه…
-
حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن
حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن یکی تشنه میگفت و جان میسپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم؟ فتد تشنه در آبدان عمیق که داند که…