دسته: بوستان
-
حکایت زاهد تبریزی
حکایت زاهد تبریزی عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فگند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید نهیبی از آن گیر…
-
حکایت حاتم اصم
حکایت حاتم اصم گروهی برآنند از اهل سخن که حاتم اصم بود، باور مکن برآمد طنین مگس بامداد که در چنبر عنکبوتی فتاد همه ضعف و خاموشیش کید بود مگس قند پنداشتش قید بود نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پای بند طمع پای دار نه هر جا شکر باشد و…
-
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش یکی را نباح سگ آمد به گوش به دل گفت کوی سگ این جا چراست؟ درآمد که درویش صالح کجاست؟ نشان سگ از پیش و از پس ندید بجز عارف آن جا دگر کس ندید خجل بازگردیدن آغاز کرد که شرم آمدش بحث…