دسته: باب چهارم در تواضع
-
حکایت حاتم اصم
حکایت حاتم اصم گروهی برآنند از اهل سخن که حاتم اصم بود، باور مکن برآمد طنین مگس بامداد که در چنبر عنکبوتی فتاد همه ضعف و خاموشیش کید بود مگس قند پنداشتش قید بود نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پای بند طمع پای دار نه هر جا شکر باشد و…
-
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش یکی را نباح سگ آمد به گوش به دل گفت کوی سگ این جا چراست؟ درآمد که درویش صالح کجاست؟ نشان سگ از پیش و از پس ندید بجز عارف آن جا دگر کس ندید خجل بازگردیدن آغاز کرد که شرم آمدش بحث…
-
حکایت
حکایت به خشم از ملک بندهای سربتافت بفرمود جستن کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیر زن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان شنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردمش خون خویش که پیوسته در نعمت و ناز و…