دسته: باب چهارم در تواضع
-
حکایت لقمان حکیم
حکایت لقمان حکیم شنیدم که لقمان سیهفام بود نه تنپرور و نازک اندام بود یکی بندهٔ خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سالی سرایی ز بهرش بساخت چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی فراز به پایش در افتاد و…
-
حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست
حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی در افتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی بخستی چو گوی ز کس چین بر ابرو نینداختی ز یاری به تندی نپرداختی یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟ خبر زین همه…
-
حکایت زاهد تبریزی
حکایت زاهد تبریزی عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فگند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید نهیبی از آن گیر…