دسته: باب چهارم در تواضع
-
حکایت ذوالنون مصری
حکایت ذوالنون مصری (پایان باب چهارم) چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند گرستند و از گریه جویی روان بیاید مگر گریهٔ آسمان به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی فرو ماندگان را…
-
حکایت سوم
حکایت یکی خوب کردار، خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود به خوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت دهانی به خنده چو گل باز کرد چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد که بر من نکردند سختی بسی که من سخت نگرفتمی با کسی
-
حکایت دوم
حکایت گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست بیچاره درویش کوست که رنجیده دشمن نداند ز دوست برآشفت بر وی که کوری مگر؟ بدو گفت سالار عادل عمر نه کورم ولیکن خطا رفت کار ندانستم از من گنه در گذار چه منصف بزرگان دین بودهاند که با زیر دستان…