دسته: باب پنجم در رضا
-
حکایت
حکایت فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست؟ به داور خروش، ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش
-
حکایت
حکایت شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم برفتهست و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی میخورند که سر پنجگان تنگ روزی ترند بسا چارهدانا بسختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد
-
حکایت
حکایت یکی روستایی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش جهاندیده پیری بر او برگذشت چنین گفت خندان به ناطور دشت مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار که این دفع چوب از در کون خویش نمیکرد تا ناتوان مرد و ریش چه داند طبیب از کسی رنج برد…