دسته: باب سوم در عشق و مستی و شور
-
حکایت صاحب نظر پارسا
حکایت صاحب نظر پارسا یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و میبرد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو مسمار پیشانی آورده پیش خیالش چنان…
-
حکایت
حکایت به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندرست چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ارنه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند؟ بباید چنین دشمنی دوست داشت که میدانمش دوست بر من گماشت اگر عز وجاه است…
-
حکایت دهقان در لشکر سلطان
حکایت دهقان در لشکر سلطان رئیس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس، کمرهای زر یلان کماندار نخچیر زن غلامان ترکش کش تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و پایه دید پدر را به غایت…