دسته: رهی معیری
-
بوسه جام
بوسه جام تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟ ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی؟ بمن گذار که لب بر لبش نهم ای جام تو قدر بوسه آن نوش لب چه میدانی؟ چو شمع و گل شب و روزت به خنده می گذرد تو گریه سحر و آه شب چه…
-
برق نگاه
برق نگاه به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا…
-
آیینه روشن
آیینه روشن ز کینه دور بود سینه ای که من دارم غبار نیست بر آیینه ای که من دارم ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند که غافلند ز گنجینه ای که من دارم به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست یکیست شنبه و آدینه ای که من دارم سیاهی از رخ شب می…