دسته: حافظ
-
ياری اندر کس نمیبينيم ياران را چه شد
غزل ۱۶۹ ياری اندر کس نمیبينيم ياران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نمیگويد که ياری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد ياران را…
-
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
غزل ۱۶۸ گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختيم در اين آرزوی خام و نشد به لابه گفت شبی مير مجلس تو شوم شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد پيام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندی و دردی کشيم نام و نشد رواست…
-
ستارهای بدرخشيد و ماه مجلس شد
غزل ۱۶۷ ستارهای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را رفيق و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسله آموز صد مدرس شد به بوی او دل بيمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد به صدر مصطبهام مینشاند…