دسته: حافظ
-
ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش
غزل ۲۹۱ ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش از بس که دست میگزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش کای…
-
دلم رميده شد و غافلم من درويش
غزل ۲۹۰ دلم رميده شد و غافلم من درويش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پيش چو بيد بر سر ايمان خويش میلرزم که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش خيال حوصله بحر میپزد هيهات چههاست در سر اين قطره محال انديش بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را که…
-
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
غزل ۲۸۹ مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش ليکنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش من همان به که از او نيک نگه دارم دل که بد و نيک نديدهست و ندارد نگهش …