دسته: حافظ
-
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
غزل ۱۴۲ دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنيد تا نگويند حريفان که چرا دوری کرد مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره مخموری کرد نه به هفت آب…
-
آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست
غزل ۶۰ آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست خوش میدهد نشان جلال و جمال يار خوش میکند حکايت عز و وقار دوست دل دادمش به مژده و خجلت همیبرم زين نقد قلب خويش که کردم نثار دوست شکر خدا که از مدد…
-
دارم اميد عاطفتی از جانب دوست
غزل ۵۹ دارم اميد عاطفتی از جانب دوست کردم جنايتی و اميدم به عفو اوست دانم که بگذرد ز سر جرم من که او گر چه پريوش است وليکن فرشته خوست چندان گريستم که هر کس که برگذشت در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست هيچ است آن…