نویسنده: حامد امجدیان
-
۱۳۱. دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
غزل 131 دوشم آن سنگ دل پریشان داشت یار دل برده دست بر جان داشت دیده در میفشاند در دامن گوییا آستین مرجان داشت اندرونم ز شوق میسوزد ور ننالیدمی چه درمان داشت مینپنداشتم که روز شود تا بدیدم سحر که پایان داشت در باغ بهشت بگشودند باد گویی کلید رضوان…
-
۸۰۰. گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
شماره 800 گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود ور نکوبی به درشتی در هجران چه شود ور به یاری و کریمی شبکی روز آری از برای دل پرآتش یاران چه شود ور دو دیده به تماشای تو روشن گردد کوری دیده ناشسته شیطان چه شود ور بگیرد ز بهاران و…
-
۷۹۹. سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
شماره 799 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست کو زبانی که مجابات زبان تو بود گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود ببری در…