نویسنده: حامد امجدیان
-
مطابقِ این سخن، پادشاهی را مُهِمّی پیش آمد
مطابقِ این سخن، پادشاهی را مُهِمّی پیش آمد. گفت: اگر این حالت به مرادِ من بر آید، چندین دِرَم دهم زاهدان را. چون حاجتش برآمد و تشویشِ خاطرش برفت، وفایِ نذرش به وجودِ شرطْ لازم آمد. یکی را از بندگان خاصّ کیسهای دِرم داد تا صرف کند بر زاهدان. گویند غلامی عاقلِ هشیار بود.…
-
درویشی را ضَرورتی پیش آمد
درویشی را ضَرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحبِ گلیم شَفاعت کرد که: من او را بِحِل کردم. گفتا: به شفاعتِ تو حدّ شَرعْ فرو نگذارم. گفت: آنچه فرمودی، راست گفتی، ولیکن هر که از مالِ وقف چیزی بدزدد، قطعش لازم نیاید، وَ الْفقیرُ لایَمْلِکُ. هر…
-
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛ وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان. تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛ کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در…