نویسنده: حامد امجدیان
-
پادشاهی به دیدهٔ اِستِحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد
پادشاهی به دیدهٔ اِستِحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد. یکی زآن میان به فِراست به جای آورد و گفت: ای مَلِک! ما در این دنیا به جَیْش از تو کمتریم و به عَیْش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامتْ بهتر. اگر کشورْخدای کامران است وگر درویشِ حاجتمند نان است در آن ساعت…
-
یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند
یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند و در اوصافِ جمیلش مبالغه میکردند. سر بر آورد و گفت: من آنم که من دانم. کَفَیْتَ اَذَیً یا مَنْ یَعُدُّ مَحاسِنی عَلانِیَتی هَذٰاٰ وَلَمْ تَدْرِ ما بَطَنْ شخصم به چشمِ عالمیان خوبمنظر است وز خُبْثِ باطنم سرِ خجلت فتاده پیش طاووس را به نقش و نگاری…
-
یاد دارم که شبی در کاروانی
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته. شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد، گفتمش: آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از…