نویسنده: حامد امجدیان
-
حکایت پادشاه و مرد پارسا از گلستان سعدی | معنا و مفهوم ساده
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛ وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان. تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛ کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در…
-
پادشاهی پارسایی را دید
پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟ گفت: بلی! وقتی که خدا را فراموش میکنم. هر سو دَوَد آن کَش ز برِ خویش براند وآن را که بخواند به درِ کس ندواند
-
آوردهاند که فقیهی دختری داشت
آوردهاند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمینمود. زشت باشد دَبِیقی و دیبا که بود بر عروسِ نازیبا فیالجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند. آوردهاند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که…