نویسنده: حامد امجدیان
-
عابدی را پادشاهی طلب کرد
عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند. آوردهاند که داروی قاتل بخورد و بمرد. آن که چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز پارسایانِ رویْ در مخلوق پشت بر قبله، میکنند نماز چون بنده خدایِ خویش…
-
ابوهُرَیْرَه، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ، هر روز به خدمتِ مصطفی، صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ، آمدی
ابوهُرَیْرَه، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ، هر روز به خدمتِ مصطفی، صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ، آمدی. گفت: یا اَباهُرَیْرَةٍ! زُرْنی غِبّاً، تَزْدَدْ حُبّاً: هر روز میا تا محبّت زیادت شود. صاحبدلی را گفتند: بدین خوبی که آفتاب است، نشنیدهایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده. گفت: برای آنکه هر روز میتوان دید مگر…
-
عبدالقادرِ گیلانی را، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، دیدند
عبدالقادرِ گیلانی را، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، دیدند در حرمِ کعبه روی بر حَصْبا نهاده، همیگفت: ای خداوند! ببخشای! وگر هرآینه مستوجب عقوبتم؛ در روزِ قیامتم نابینا برانگیز تا در رویِ نیکانْ شرمسار نشوم. روی بر خاکِ عجز، میگویم هر سحرگه که باد میآید: «ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد میآید؟»