مادر
مادرا گرچه چو تصوير خيالي شب وروز
در سراپرده اين چشم پر آبم آييخواهشم روز وشب اينست بدر گاه خدا
كه كند لطفي و گه گاه به خوابم آيي
آه
عابدي را گفتم اي دست من و دامان تو
كن دعايي ، تا نهم پايي در اين ميدان تو
گفت از طاعت چه داري ، كوفتم بر سر كه آه
گفت آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان ت
سلام
نمي دانم پيامم پاسخي دارد ز چشمانت
اگر آري ، كه پر گيرد ، نگاه پر پيام از مندرنگي گر نداري، تا پيامم در تو بنشيند
شتاب گرد راهت را ، سلامي والسلام از من
به پندار تو
روزگار
اي روزگار گاو
من گاو باز چابك و بي باكم
دانم كه بيشعوري و داري دوشاخ تيز
تا سازيم هلاك
بسيار حمله كردي و نفكنديم بخاك
بسيار سم بر زمين كوفتي زخشم
اكنون تو خسته مانده و من
همچنان بپاي
شاخت اگر به پنجه چون آهنم فتاد
بينند مردمي كه تماشاي ما مي كنند
پشت كه بر زمين رسد و
برد زان كيست!
علی
چون، اوج كمال بشري مي بينم
چون، جمع صفان آدمي مي بينم
در دورنماي عالم انساني
كوتاه سخن، فقط علي مي بينم
دیدگاهتان را بنویسید