دسته: پروین اعتصامی
-
توانا و ناتوان
توانا و ناتوان در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی کای هرزهگرد بی سر و بی پا چه میکنی ما میرویم تا که بدوزیم پارهای هر جا که میرسیم، تو با ما چه میکنی خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم بنگر بروز تجربه تنها چه میکنی هر پارگی بهمت من میشود درست…
-
تاراج روزگار
تاراج روزگار نهال تازه رسی گفت با درختی خشک که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست چرا بدین صفت از آفتاب سوختهای مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست شکوفههای من از روشنی چو خورشیدند ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز چرا بگوش تو، از…
-
پیوند نور
پیوند نور بدامان گلستانی شبانگاه چنین میکرد بلبل راز با ماه که ای امید بخش دوستداران فروغ محفل شب زندهداران ز پاکیت، آسمان را فر و پاکی ز انوارت، زمین را تابناکی شبی کز چهره، برقع برگشائی برخسار گل افتد روشنائی مرا خوشتر نباشد زان دمی چند که بر گلبرگ، بینم شبنمی چند مبارک با…