دسته: غزلیات
-
۸۲
غزل شمارهٔ ۸۲ نمیدانی تو رسم دوست داری نمیدانم که با جانم چه داری مگو پیمان و عهدم استوار است که در پیمــــان شکستن استواری غمت چندانکه با ما سازگار است تو صد چنـــدان بما نــاســــازگاری غبارم را توانی داد بر باد اگر بر دل ز من داری غباری دمار از روزگار غم بر…
-
۸۳
غزل شمارهٔ ۸۳ چه التفات به خار و خس چمن داری که عار و ننگ ز نسرین و یاسمن داری تمام سحر و فسونی به دلفریبی خلق چه احتیاج به زلف و رخ و ذغن داری مگر تلافی ما در دلت گذشته که باز هزار عربده با خوی خویشتن داری خورند خون همه اعضا…
-
۸۴
غزل شمارهٔ ۸۴ ای راندهٔ درگاه تو خواری و عزیزی پیدا ز تو هر چیز ندانم تو چه چیزی ما هیچ ورای تو ندیدیم و نبینیم ای آنکه بتحقیق، ورای همه چیزی ای آنکه تمیز بد و نیکت خفقان کرد بدها همه نیکند، زهی اهل تمیزی شبهه جگرت خون کند ای مدعی علم صد…