دسته: غزلیات
-
۷۶
غزل شمارهٔ ۷۶ تو بدین چشم شوخ و روی چو ماه ببری دل ز دست سنگ سیاه زیر دستت چه آسمـٰان چه زمین پایمالت چه آفتاب و چه ماه روز مستی نمیبریم بسر این زمان آمدیم بر سر راه چون ننالیم که از تماشایش باز گردد بسوی دیده نگاه آنچه آن جلوه کرد با…
-
۷۷
غزل شمارهٔ ۷۷ ای کاش که بود ما نبودی یا بنمودی هر آنچه بودی نگشود ز کعبه در کسی را از ما در دیر را سجودی ز افسانهٔ واعظان فسردیم ای مطرب عاشقان سرودی کی مرد غم تو بودم ای عشق صد بار فزونم ار نمودی جز دوست اگر ز دوست خواهی در مذهب…
-
۷۸
غزل شمارهٔ ۷۸ کیم از جان خود سیری ز عمر خویش بیزاری سیه روزی، سراسر داغ جانسوزی جگر خواری ندانم لذت آسودگی لیک اینقدر دانم که به باشد دل آزرده از سودای بسیاری بهم شیخ برهمن در خرابات مغان رقصند نه او در بند تسبیحی نه این در بند زناری چه در خلوت چه…