دسته: غزل
-
۶۹۷. دل بیلطف تو جان ندارد
شماره 697 دل بیلطف تو جان ندارد جان بیتو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند…
-
۶۹۶. بیچاره کسی که زر ندارد
شماره 696 بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بیتو طوطیست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت افسوس که آن دگر ندارد میگوید دست جام بخشش ما بدهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آب حیوان گر آب بر آن جگر ندارد …
-
۶۹۵. این قافله بار ما ندارد
شماره 695 این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درختهای سبزند بویی ز بهار ما ندارد جان تو چو گلشنست لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحریست دل تو در حقایق کو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرارست والله که قرار ما ندارد…