دسته: غزل
-
۱۴۳. دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
غزل شماره 143 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کو به تابش زر کند مر سنگهای خاره را سینه خود باز کردم زخمها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره…
-
۱۴۲. دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
غزل شماره 142 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان میجست او را در خلاء و در م آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود همچنان که آتش موسی برای ابتلا الصلا…
-
۱۴۱. جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا
غزل شماره 141 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنند چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا با خیالت جزو جزوم میشود خندان لبی میشود با دشمن تو مو به مو دندان چرا…