دسته: غزل
-
۱۵۵. از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا
غزل شماره 155 ز فراق شمس دین افتادهام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا گر چه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ …
-
۱۵۴. دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
غزل شماره 154 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف مینهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بیدرنگ گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را …
-
۱۵۳. شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعها
غزل شماره 153 شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعها شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمعها شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمعها چون شکر گفتار آغازد ببینی ذرهها از برای استماعش واگشاده سمعها ناامیدانی که از ایامها بفسردهاند گرمی جانش…