دسته: مولانا
-
۳۸۹. چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
شماره 389 چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گر چه با من مینشینی چون چنینی سود نیست چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود در میان جو درآیی آب بینی سود نیست چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی…
-
۳۸۸. خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست
شماره 388 خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست ور تو مستی مینمایی در محبت چون نهای عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست…
-
۳۸۷. خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
شماره 387 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست گفت آری من قصابم گردران با گردنست دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست چشم مست یار…