دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۷
قصیده شماره 7 احوال جهان بادگیر، باد! وین قصه ز من یادگیر یاد چون طبع جهان باژگونه بود کردار همه باژگونه باد از روی عزیزی است بسته باز وز خاری باشد گشاده خاد بس زار که بگذاشتیم روز چون گرمگهش بود بامداد تیغی که همی آفتاب زد تیری که سمومش همی گشاد، بر تارک و…
-
قصیده شماره ۸
قصیده شماره 8 روزگاری است سخت بیبنیاد کس گرفتار روزگار مباد شیر بینم شده متابع رنگ باز بینم شده مطاوع خاد نه بجز سوسن ایچ آزادست نه بجز ابرهست یک تن راد نه نگفتم نکو معاذالله این سخن را قوی نیامد لاد مهترانند مفضل و هر یک اندر افضال جاودانه زیاد نیست گیتی بجز شگفتی…
-
قصیده شماره ۹
قصیده شماره 9 چون منی را فلک بیازارد خردش بیخرد نینگارد؟ هر زمانی چو ریگ تشنهترم گرچه بر من چو ابر غم بارد چون بیفسایدم چو مار، غمی بر دل من چو مار بگمارد تا تنم خاک محنتی نشود به دگر محنتیش نسپارد اندر آن تنگیم که وحشت او جان و دل را گلو بیفشارد…